نغمه های دلتنگی

امروز رفتم ببینمش اونم بعد از دو هفته!!!

اما انگار اون گذر زمان رو حساس نکرده بود ... خیلی پیر و شکسته شده... فوت پدرش کمرش رو شکسته...

حتی اونقدر براش مهم نبودم که متوجه تغییراتی که بخاطرش تو چهره ام داده بودم نشد ... فقط موقع برگشتن مانتومو دید و گفت که تازه خریدیش؟؟!!

براش پیرهن خریده بودم که سیاهش رو عوض کنه اما چون می دونم از هدیه خریدن و هدیه گرفتن خوشش نمیاد،حتی نشونشم ندادم همون طور تو صندلی عقب ماشینش گذاشتم... مثه همیشه به جای تشکر سرزنشم کرد که چرا اینو خریدم...

تو 1 ساعتی که بعد از دو هفته باهم بودیم مامان جونش با زنگاش بیچاره مون کرد آخرش خودش اعتراف کرد که انگار شوهرشم 1 ساعتم نمی تونم از خونه برم بیرون!!!

دیگه مدت هاست در حسرت یه آغوش گرمش موندم... نمی دونم چرا باید اولویت آخرزندگی کسی باشم که همیشه اولویت اول زندگیم بوده!!!

مشغول صحبت شدیم ، گفت دلش می خواد بره تو یه خونه ی روستایی 2 هفته دور از همه زندگی کنه و واسه زندگی و آینده فکر کنه و تصمیم بگیره... گفتم می خوای منم پیشت باشم... گفت نه می خوام تنها باشم... یهو دلم  ریش ریش شد... آخه من خیلی دلتنگشم این روزها و اون هیچ حسی بهم نداشت... چیزی نگفتم... مامانش دوباره زنگ زد این دفعه گفت زود پاشه بیاد، تا اون حرف بزنه،  من آماده رفتن شده بودم، اما همین جور تو خودم بودم و بهم ریخته بودم... پشتمو بهش کرده بودم هر چی حرف می زد برنمی گشتم طرفش... گفت باز چی شده ... گفتم هیچی، حالم خوب نیست... حاضر شو بریم... برم داشت کله پام کرد... گفتم خیلی خب بذارم زمین ... دلم نمیاد زیاد باهاش قهر بمونم ... باهاش حرف زدم ... تو راه برگشت خواستم اون صدایی که از دخترخالم تو گوشیش ضبط کرده و التماس نمره ازش کرده بهم بلوتوس کنه... آخه استادشه!! .. با صلابت تمام گفت : این کار غیر اخلاقیه .. باهاش حرفت میشه و اینو نشونش میدی آبروی من میره ... آخه نه اینکه من تو عمرم هزار بار از این کارها کردم و کسی رو تحقیر کردم !!!!

روم رو ازش برگردوندم و هر چی به حرفم گرفت جوابش رو ندادم... تا  رسیدم دم خونه... پیاده شدم ...  پاهام دوباره سست شده بود... بازم انگار تموم دنیا روم آوار شده بود... اما کار دیگه ای از دستم بر نمیومد!

آخه امروزبعد از 2 هفته بی خبر بودنش از حالم، غرق محبتش کرده بود منو !!! خیلییییییییییییی خوش به حالم شده بود!!!

کاش می دونستم بلاخره تکلیف من بعد از 6 سال دوست داشتن چیه؟... کاش اگه هضم محبت و عشقم براش سخته لااقل بگه دیگه برو... بذار تموم شه ... اما حیف که اینم نمیگه!

می خوام یک ماه کاری به کارش نداشته باشم ... بذارم به حال خودش ... بلاخره تصممیمش رو می گیره یا شوهر مادرش می مونه ... یا هم به این فکر می کنه که دختر مردم رو 6 ساله آواره خودش کرده و باید یه کاری بکنه ... یا هم خیلی راحت یکی دیگه رو تند و سریع جایگزین من می کنه... به هر حال این یک ماه دوری هم برای من لازمه تا خودم رو پیدا کنم هم برای اون !

تا هفت اسفند یعنی می تونم دووم بیارم؟

امیدوارم بتونم!!!

  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

Design By : Mihantheme