نغمه های دلتنگی

7و8 ساعتی از لحظه تولدم می گذره و من 26 ساله شدم!

تو این سالها هم روزهای خوش داشتم و هم روزهای بعد...

امیدوارم بعد از این روزهای خوب زندگیم بیشتر باشه...

خدایا به داده و نداده ات شکر...

سپاس بابت خلق من ... بابت روحی که در کالبدم دمیدی... بابت کالبد زیبایی که بهم بخشیدی ... ممنونم ازت... ممنونم.

خدایا نعماتی که به من بخشیدی تا لحظه مرگ از من نگیر.

شکرت و دوباره شکرت ... دوستت دارم.

و

.

.

.

.

.

تولدم مبارکککککککککککککک.هوراتشویقلبخند

اینم کیک تولد خودم پزنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

هر چقدر که بیشتر زمان می گذرد می فهمم که من بدون تو هیچم... هیچ!

انگار در این جسم روح تو جای روح من دمیده شده...

انگار من بدونت بی معنایم...

من از تو فقط خودت را خواستم... فقط خودت را!

داشتنت توقع زیادی نبود عزیزم...

چرا مجبورم کردی دلم را از وجودت پاک کنم؟؟؟

آخر تو پاک شدنی نیستی!!!

باید به همراهت دلم را نیز دفن کنم.

چگونه تو را کنار دیگری تصور کنم؟؟؟

خدایا این چه وضعیست؟؟؟

عشقم را باید تحویل که دهم؟؟؟

چرا جانم را نمی ستانی؟؟؟

بیا و تمامش کن...

جانم را بگیر و هر چه از عمرم باقی مانده به پدر و مادر و ملیسایم ببخش...

دیگر هیچ آرزویی ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

گاهی عقلم عشقت را طرد می کند ... طولی نمی گذرد دلم میانجی گر می شود عقلم را هم خام این عشق می کند...

 

 

 

بادهای سردی می وزد

من بی تو را می لرزاند

امان از این بادهای وحشی عصیان گر

می خواهم بخوابم

شاید تمام شود این طوفان

بیدار یا خواب

یک رویاست

بودنت در کنار من

چشم هایم می بارد

آنقدر زیاد تا سو از چشمانم رود

خوابی آرام بخش

کابوسهای در خواب رفته

آرامش بعد از گریه

سبک بالی ، حس پرواز

دوامی ندارد این آرامش

دستهای خون آلود

که مرا از دلت بیرون کشید

زنجیر چرخ آرامشم را بریده

چرا قدرتی برای شکستن این دستها ندارم؟

بارها کشته ای مرا

هر روز بی تو من میمیرم

هر روزی که دیگری را باید به جای تو ببینم

من میمرم ... ذره ذره ...

گردنم را از تنم جدا کنی

بهتر از این است که دلم را کنده و با خود برده ای!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

امروز کرج امتحان استخدامی داشتم ... اما دیشب حالم خوش نبود ... نشد که برم ... کارهای تسویه حساب از دانشگاهم هم مونده که باید برم تمومش کنم ... اما بازم حالشو ندارم ...

این روزها دلم می خواد یکی به زور دستهامو بگیره و بلندم کنه و بکشه و ببره تو مسیر !!!

کاش می شد ...

آه ... که حتی یک نفرم نیست تو زندگیم که بخواد کمکم کنه ....ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٤ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

 

می دانی نه تو از من دست می کشی و نه من جز تو ملجأ ای برای آرمش دارم...

همه ی تار و پودم از وجود توست ... عزیزتزینم... از تو ... دوستت دارم ... معبودمی ... خدایمی...

بعضی دعاهایم را که درجا می شنوی و عطا میکنی دلم می خواهم به آغوشت بپرم و بخاطر همه ی بی سپاسی هایم در آغوشت اشک بریزم...

ماه رمضان نزدیک است... این یه ماه رو می خوام بشم فقط مال تو... فارغ از همه ... مال تو ... برای تو ...

اگه سر حرفش واینستاد و تا تموم شدن ماه شعبان پا پیش نذاشت...

واگذارش می کنم به خودت... نمی گم چیکارش کنی ...

خودت عالمی و بهتر از من می دونی ... بهای یه دل پاک چیه...

به خودت واگذار می کنم...

شاید لطفی کنی و قلب سنگیش رو نرم کنی و متوجه اشتباهاتش در حق من بشه ...

شایدم نخوای و ترجیح بدی عمر منو تموم کنی ... و شایدم هیچ کدوم از اینها ...

فقط دل من بسوزه و تا سالهای مدیدی این دل لامصب رو با خودم یدک بکشم....

شایدم اگر ارزش دل منو نداره بخوای از دلم پاکش کنی و یه چیز بهتری بذاری سر جاش...

من بهت توکل می کنم ... زیر پام رو خالی نکن ...

برای ایستادن دوباره به دستان تو تکیه کرده ام ...

هر چه تو بخواهی ... عزیزترینم...

فقط بدون که خیلی درد کشیده ام ... خیلی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

در انبوهی از کارهای انجام شده و نشده غرق شده ام...

فرار راه حل مناسبی نیست...

بیشتر از نصف روزهایم به خواب سپری می شود...

حتی نمی خواهم کسی اسمم را صدا بزند...

بیمارم ... بیمار...

دلم می خواهد بروم از اینجا ... تا آخرین توانم بدوم و دور شوم از اینجا...

نمی توانم بیدار شوم از این خواب خستگی... نمی توانم بلند شوم...

تو هم که فقط می توانی آنجا بایستی و تماشایم کنی ....

ولی نه ... یه کار دیگر هم می کنی ... وقتی که نزدیکم می شود ته دلش را خالی می کنی و همه چیز را خراب می کنی...

درست جایی که فکر می کنم همه چیز درست شده ... همه چیز از نو خراب می شود...

خدایی خب ... خداااااااااا

به جای اینکه یکی از 1000 مشکلم را حل کنی ... می ایستی و به چاه افتادنم را تماشا می کنی...

بعدشم ادعایت میشه که 1000 برابر بیشتر از مهر مادری به فرزندش دوستمان داری...

ببین خیلی وقته منتظر مرگتم... خلاصم کن... خلاص

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

ادعای زرنگی نکن ... احمقی به خدا....

نخواستن و نداشتن عشقی ناب از جانب کسی که بی هیچ توقعی دوستت دارد حماقت محض است...

به اندازه تک تک سلولهای وجودم از این حماقتت درد کشیده ام...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

خسته ام ... خسته از تلاش برای به دست آوردنت

خسته از محبت کردن و محبت ندیدن...

خسته از گلایه کردن برای بد قولی هایت...

عزیز دلم عشقم... چرا برایت اهمیتی ندارم؟؟؟

بیا و این بار سر قولی که داده ای بایست...

به خدا قسم نمی خواهم بی تو باشم...

خودت را از من نگیررررررررررررررر

بیا و آرزوی 6 ساله ام را حقیقی کن...

بگذار در آغوش داغت ذوب شوم...

بیا و مرا مجبور به ترکت نکن...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

خیلی دوست دارم... کاش این حس دو طرفه بود عزیزم!

تصور از دست دادنت دیوانم می کنه ... کاش کمی درکم می کردی!

کاش می شد قلبها رو گشود

                   و

                     صفحه به صفحه ورق زد و حقایق رو دید ...

                                                                         عشق رو...

دوست دارم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ساده دل تنها نظرات () |

Design By : Mihantheme