نغمه های دلتنگی

نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

می دانی بدون اینکه بدانی من عاشقت هستم!

بدون آن که باور کنی عاشق تک تک سلول های وجودت هستم... تو را با هر آنچه که داری و نداری می پرستم!

خیلی دوستت دارم عشقم... خیلیییییی

جای تو همیشه در این آغوش گرم من است...

بیا و در آغوشم آرام بگیر ... بیا...

 دلم همیشه برای صدای نفس های گرم و قشنگت تنگ می شود... می دانی وقتی نیستی زندگی برایم اجباری بیش نیست!

این را بدان و باور کن که حقیقت همین است و بس.




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

خدایا آنچه که برایم پیش می آید را چه بنامم؟

بگویم امتحان توست؟ یا بگویم سرنوشتم این است؟

بگویم نتیجه اهمال خودم است یا بگویم که تو می خواهی با این سختی ها خامی مرا از بین ببری تا قدمی در مسیر کمال بردارم؟

خدایا تنهایم خیلی تنها...

هیچ کسی نیست که دوستم بدارد...

هیچ کسی نیست که دل بی قرارم را تسکین دهد...

من تشنه محبت بی ریا و خالصی هستم که بی منت آرامم کند...

خدایا اگر شبها تو بغلم نکنی آرام نمی گیرم، دلم فقط به نگاه کم سوی گاه به گاه تو خوش است!

کاش بدانی که اینجا به انتظار معجزه ات موهایم را سفید کردم!

چه می شود که من از این مصیبت های پی در پی خلاصی یابم؟ کجای دنیای به این بزرگی تو خراب می شود اگر اندکی از خواسته های من برآورده شود؟

خدایا دلم خیلی سنگین شده ... دیگر این جسم نحیفم طاقت غصه را ندارد ...این را تو خوب می دانی...

اما نمی دانم چرا رهایم کرده ای؟!

 




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٧

امروز رفتم ببینمش اونم بعد از دو هفته!!!

اما انگار اون گذر زمان رو حساس نکرده بود ... خیلی پیر و شکسته شده... فوت پدرش کمرش رو شکسته...

حتی اونقدر براش مهم نبودم که متوجه تغییراتی که بخاطرش تو چهره ام داده بودم نشد ... فقط موقع برگشتن مانتومو دید و گفت که تازه خریدیش؟؟!!

براش پیرهن خریده بودم که سیاهش رو عوض کنه اما چون می دونم از هدیه خریدن و هدیه گرفتن خوشش نمیاد،حتی نشونشم ندادم همون طور تو صندلی عقب ماشینش گذاشتم... مثه همیشه به جای تشکر سرزنشم کرد که چرا اینو خریدم...

تو 1 ساعتی که بعد از دو هفته باهم بودیم مامان جونش با زنگاش بیچاره مون کرد آخرش خودش اعتراف کرد که انگار شوهرشم 1 ساعتم نمی تونم از خونه برم بیرون!!!

دیگه مدت هاست در حسرت یه آغوش گرمش موندم... نمی دونم چرا باید اولویت آخرزندگی کسی باشم که همیشه اولویت اول زندگیم بوده!!!

مشغول صحبت شدیم ، گفت دلش می خواد بره تو یه خونه ی روستایی 2 هفته دور از همه زندگی کنه و واسه زندگی و آینده فکر کنه و تصمیم بگیره... گفتم می خوای منم پیشت باشم... گفت نه می خوام تنها باشم... یهو دلم  ریش ریش شد... آخه من خیلی دلتنگشم این روزها و اون هیچ حسی بهم نداشت... چیزی نگفتم... مامانش دوباره زنگ زد این دفعه گفت زود پاشه بیاد، تا اون حرف بزنه،  من آماده رفتن شده بودم، اما همین جور تو خودم بودم و بهم ریخته بودم... پشتمو بهش کرده بودم هر چی حرف می زد برنمی گشتم طرفش... گفت باز چی شده ... گفتم هیچی، حالم خوب نیست... حاضر شو بریم... برم داشت کله پام کرد... گفتم خیلی خب بذارم زمین ... دلم نمیاد زیاد باهاش قهر بمونم ... باهاش حرف زدم ... تو راه برگشت خواستم اون صدایی که از دخترخالم تو گوشیش ضبط کرده و التماس نمره ازش کرده بهم بلوتوس کنه... آخه استادشه!! .. با صلابت تمام گفت : این کار غیر اخلاقیه .. باهاش حرفت میشه و اینو نشونش میدی آبروی من میره ... آخه نه اینکه من تو عمرم هزار بار از این کارها کردم و کسی رو تحقیر کردم !!!!

روم رو ازش برگردوندم و هر چی به حرفم گرفت جوابش رو ندادم... تا  رسیدم دم خونه... پیاده شدم ...  پاهام دوباره سست شده بود... بازم انگار تموم دنیا روم آوار شده بود... اما کار دیگه ای از دستم بر نمیومد!

آخه امروزبعد از 2 هفته بی خبر بودنش از حالم، غرق محبتش کرده بود منو !!! خیلییییییییییییی خوش به حالم شده بود!!!

کاش می دونستم بلاخره تکلیف من بعد از 6 سال دوست داشتن چیه؟... کاش اگه هضم محبت و عشقم براش سخته لااقل بگه دیگه برو... بذار تموم شه ... اما حیف که اینم نمیگه!

می خوام یک ماه کاری به کارش نداشته باشم ... بذارم به حال خودش ... بلاخره تصممیمش رو می گیره یا شوهر مادرش می مونه ... یا هم به این فکر می کنه که دختر مردم رو 6 ساله آواره خودش کرده و باید یه کاری بکنه ... یا هم خیلی راحت یکی دیگه رو تند و سریع جایگزین من می کنه... به هر حال این یک ماه دوری هم برای من لازمه تا خودم رو پیدا کنم هم برای اون !

تا هفت اسفند یعنی می تونم دووم بیارم؟

امیدوارم بتونم!!!

  




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٤

یه مطلب جالب دیدم که اینجا میذارم :

آیا من خشک و شکننده شده ام ؟؟؟

 

هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست.

با این حال برای حل کردن آنچه سخت است، چیز دیگری ‌یارای مقابله با آب را ندارد.

نرمی بر سختی غلبه می کند و لطافت بر خشونت.

همه این را می دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می کند.

انسان، نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.

گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند

و به هنگام مرگ خشک و شکننده.

پس هر که سخت و خشک است، مرگش نزدیک شده

و هر که نرم و انعطاف پذیر، سرشار از زندگی است.

آرام زندگی کن!

هرگز با طبیعت‌ یا همجنسان خود ستیزه مکن  و گزند را با مهربانی تلافی  کن

 

کتاب: «تائو ت ِ چنگ»

نوشته: لائوتسه 

 

 

 




...
نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٢

می دونی فراموش کردنت یه درده ... جوابگو بودن در مقابل چراهای دیگران در قبال این تصمیمم و مقابله با سرزنش ها و ملامت ها و فضولی هاشون، از هزار درد بدتر !!!!

کاش بدونی که بدجور کمرم رو شکوندی...




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٢

خدایا من ازت هر چی خواستم و تو بهم ندادی، همه گفتن حکمت این بوده!!!

باشه حکمت تو بوده که من ذره ذره بسوزم...

حالا من ازت هدایت، بنده های غافلت رو می خوام...

این که دعای بدی نیست که بخوای پشت گوش بندازی!

هدایتش کن... به صراط مستقیمش بیار

تحمل عذاب کشیدنش رو ندارم که بخوام نفرینش کنم... آخه جیگرم کباب مبشه وقتی ناراحتیش رو می بینم... پس هدایتش کن... این جوری بهتره...




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳٩۱/۱۱/٢

بر فرض من گذشتم از این زندگی!

انصاف تو کجا میره خدایا ؟؟؟

تو هم از کسی که منو از زندگی، از عالم و آدم، از خودم دلزده کرد، می گذری ؟؟؟

این وسط فقط من نیستم که حیف میشم ؟؟؟




Design By : Mihantheme