نغمه های دلتنگی

...
نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳۸٩/۳/۱۸

خوب که فکر می کنم از ابتدای زندگیم پریشان خاطر بودم و مضطرب

ناراحت بودم و نگران !

در کودکی نگران حالی و افکار آزار دهنده کودکی گریبان گیر زندگیم بود و در نوجوانی به اقتضای سنم که آدمی در این سن پر غرور و هیجان زده و پرخاش گرست , باز از افکار و مشکلاتی که در پیرامون زندگیم بودند , رنج می بردم.

و حال این دوران جوانی نقطه عطف بدبختی و بد بیاریهای من در زندگیم شده !!

نقطه ای در ژرفای چاه عمیق مشکلاتی که توان بالا رفتن از آنها را ندارم. مشکلاتی که از بدو تولد مرا به قعر این چاه می بردند و حال در عمیق ترین نقطه ی این چاه قرار دارم و فریادم به گوش هیچ کس نمی رسد , هیچ کس حتی تو !!

گاه که مجال خلوت با خود میابم و به احوالم دقیق می شوم و خود را در انتهای این چاه تاریک و سیاه مشکلاتم می بینم احساس ترس و وحشت می کنم.

ترس از این سیاهی , ترس از تنهایی...

ترس از این دنیای وحشتناکی که دیگر هیچ کس دوستم نمی دارد حتی تو !

همه ی آنانی که ادعای دوست داشتنم را داشتند یا ترکم کرده اند و یا قادر به یاری ام نیستند و اما تو ...!

تو نیز مرا رها کرده ای و مرا به حال خودم واگذاشته ای , مگر انصافست که کودک خردسالت را در جنگل انبوه و پر شبح به تنهایی رها کنی؟؟

مگر نمی دانی من کودک ضعیف و ناتوان تو هستم و نیازمند توجه و مراقبت دائمی تو ؟؟

خدایا قسم به هفت آسمانت که آسمان دلم بس تیره و تار است و مالامال ترس و وحشت !

مرا دریاب خدایا , مرا دریاب .

خدایا تو را به خودت قسم می دهم که دوستم داشته باش که من بس تنهایم.

خدایا من توده ی کم حجمی از این جسم خاکی که روح ترس و وحشت و غصه و درد در آن دمیده شده بیش نیستم .

خدایا یاری ام کن.

زیر انبوه غصه هایم به زحمت نفس می کشم , روحم افسرده و سر گردان است , روز به روز نومیدتر و غمگین تر می شوم !

آخر چرا کمک و امدادت شامل حال من بینوا نمی شود؟

چرا ...؟

 




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳۸٩/۳/۱٤

این روزها خیلی گرفتارم !

اونقدر که وقتی یاد غصه های احمقانه ی گذشته ام و روزهای خوبی که بیجا حس بدبختی می کردم می افتم بخاطر اون روزها حسرت می خورم.

خیلی پوست کلفت شدم اکثر مشکلات گذشته رو الان هم دارم اما یه جورایی بهشون عادت کردم عادت کردم و دیگه شکایتی هم نمی کنم.

شاید اونقدراین روزها گرفتاریم زیاد شده که قبلی ها رو اصلا دیگه مشکل نمی دونم !

دیگه کمتر گلایه می کنم . یه جورایی بجای فکر کردن بهشون , دارم ازشون فرار می کنم وفراموششون می کنم.

اما همیشه نمی شه فراموششون کرد گاهی مجبوری بهشون فکر کنی و وقتی می فهمی که گذر زمان نه تنها کمرنگشون نمی کنه که بدتر پر رنگترشونم می کنه اونوقته که سنگینی این درد رو رو سینه ت به شدت حس می کنی و دلت می خواد که خودت رو با همه ی این گرفتاریهات چال کنی تا دیگه نبینیشون و نشنویشون و حسشون نکنی.

خدایا نمی دونم باید چیکار کنم نمی دونم باید ازت چی بخوام !

زندگی بخوام یا مرگ.

دنیا بخوام یا آخرت

صبور باشم یا بی قرار

میدونم بی لیاقت تر از اینم که بخوام کمکم کنی اما چه کنم خدایا جز تو از کی بخوام که کمکم کنه؟؟؟؟

فقط دعای هر روزم اینه که خدایا به حال خودم رهام نکن . دستم رو بگیر و کمکم کن تا راهمو پیدا کنم.

بازم می گم کمکم کن. 




نویسنده: ساده دل تنها - ۱۳۸٩/۳/۱۱

این روزها حس غریبی دارم !

یه حس سیری و دلزدگی از این دنیا . نمی دونم شاید دلیلش خبط و خطاهایی باشه که به کل مسیر زندگیم رو تغییر داده !

از خودم شاکی ام بیشتر از همه حتی بیشتر از خدا !

یه جورایی در حال فرارم فرار از خودم فرار از زندگی فرار از مرگ فرار از گذشته و حالم  و فرار از آینده ی مبهم و ناخوشایندی که در انتظارمه , انگار که خودم رو به دست سیلاب زمان سپردم تا به هر کجا که می خواد ببرتم.

گاهی فکر می کنم کاش جوری می شد که نه مرگی تجربه می کردم و نه به این زندگی ادامه می دادم یه جورایی نیست و فنا میشدم انگار که از اولشم نبودم.

 

احساس خوبی ندارم مثه  آدمی هستم که داره نولجن زار خفه می شه و کاری نمی کنه و منتظر تقدیرشه منتظر واسطه ای که یا نجات پیدا کنه و یا بمیره !

می ترسم می ترسم از مرگ تو این لجن زار و بدتر از آن  می ترسم از زندگی  ابدی در این لجن زار!

خوابهام بوی مردن می ده , انگار که یک هشدار و زنگ خطریه که داره بهم گوشزد می کنه که داره فرصت هام تموم می شه  و دارم به انتهای دفتر زندگیم می رسم.

خواب  می بینم مردم و در حسرت لحظاتیم که توشه ای جمع کنم و برگردم , برگردم تا به جبران خطاهام کاری بکنم!

نمی دونم چرا اینقدر بد بیاری آوردم؟

انگار که طلسمی دست و پام رو بسته باشه !!

خدایا من که پیش تو رو سیاهم اما تو منو پیش خلق رو سیاه  نکن . خدایا به داد دل منم برس می دونم دلت از دست من خونه اما خدایا الان دیگه همه چیز بسته ست به رحمت و عطوفت  تو

خدایا تو به من راه آرامش و خوشبختی رو هر چه زودتر نشون بده منم قول می دم تا آخر عمرم کنیز درگاهت باشم .

خدایا درهای بسته رو به روم باز کن.

من که روم نمی شه بیشتر از این ازت بخوام اما بهم فرصت جبران این روسیاهی رو بده

خدایا تو تنهاترین فریاد رس و ناجی منی

رهام نکن به فریادم برس.

 




Design By : Mihantheme